مهرسا 2ساله و مسیحامهرسا 2ساله و مسیحا، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

خاطرات مهرسا و مسیحا

لوازم مهرسا خانوم

دخترم اینجا لوازمتو میذارم.. شما چون تو خانواده پدریت اولین نوه دختر بود(عموت یه پسر داره که اولین نوه خانواده پدریته)و اینکه بابای تو توی خانوادش و فامیلاش خیلی عزیزه(از چشم بد دور باشه سایش بالا سرمون)واسه همین تو خیلی مورد توجه بودی..بابامحمدتم دختر دوووووووست بود عاشق شما بود خانومی..از اونجاییم که خیلی باشعور و فهمیده ای همه دوست دارن..وقتی به دنیا اومدی خیییییییلیییییییی برات کادو اووردن..بابایی بابابزرگی عمو و همه برات کلی کادو میخرن هنوزم که هنوزه...الان یه قسمت از وسایلاتو میذارم امیدوارم خوشت بیاد عروسک چشم عسلی من...     بقیه توی ادامه مطلب       &nbs...
7 مهر 1392

1ماهگی

پسرم نازم شما تازه 1ماهت شده.. شما 1ماهته اما با همین فسقلی بودنت خونه رو بهم میریزی..وااااااای پسرم فکر میکردم شما مثه خواهرت اروم باشی اما دیدم نه نه نه نه...شما از اون وروجکایی     بقیه عکسای 1ماهگی توی ادامه مطلب..         ...
7 مهر 1392

وفتی تو اومدی . . .

پسرم..مسیحای مامان وقتی فهمیدم تورو باردارم آبجی مهرسا خیلی کوچولو بود..خواهرت 1ساله بود..وقتی فهمیدم که دوباره باردارم هم خوشحال شدم هم وحشت کردم..میگفتم چطوری؟اخه چطوری دوتا نی نی به این کوچولویی رو نگه دارم..وقتی خواهرتو باردار بودم خودم بچه بودم مامانی..واسه همین یکم ترسیدم از اومدنت..   تا چندوقت باخودم کلنجار رفتم..بابات کلی باهام صحبت کرد..همینطور مامانی جون..بالاخره توکل کردم به همون خدایی که تورو بهم هدیه داد..پسر من تو خیلی خیلی کوچولو بودی...       وقتی برای تعیین جنسیت رفتیم..دل تو دلم نبود ببینم آبجی مهرسا خواهردار میشه یا داداش دار.. اون روز آبجی مهرسارو بردی...
7 مهر 1392